کد خبر 302684
۲۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۷:۴۶

دندان اسرا را با قاشق و انبردست می‌کشیدم

دندان اسرا را با قاشق و انبردست می‌کشیدم

پزشک بودن در اسارت خلاقیت‌های منحصر به فردی داشت که دکتر محمدباقر علیئی درباره آن می‌گوید: «در دوران اسارت وقتی اسرا دچار دندان درد می‌شدند، به‌دلیل کمبود امکانات با سیم داغ شده قسمت سیاه دندان را خالی می‌کردم و قطرات آب‌شده دسته مسواک را داخل حفره خالی دندان می‌گذاشتم و حفره دندان پر می‌شد. وقتی هم دندان آزاده‌ای باید کشیده می‌شد، با قاشق و چنگال و انبردست آن را می‌کشیدم؛ بدون داروی بی‌حسی.»

به گزارش حیات به نقل از فارس، در ۸ سال و ۴۵ روز اسارت، با اینکه خودش زخم جنگ داشت، اما دردهای چند هزار اسیر در اسارتگاه‌های عراق را مداوا می‌کرد. از درمان دست و پای آسیب‌دیده اسرا تا پر کردن و کشیدن دندان؛ آن هم با محدودیت‌های غیرقابل توصیف در اسارت. او زخم‌های اسرا را با نخ خیاطی که با آب‌نمک ضدعفونی شده بود، بخیه می‌زد. دست‌ و پای شکسته یا دررفته اسرا را با مهارتی که از پدرش آموخته بود، می‌بست و التیامی بر دردهای اسرای زخم‌خورده بود. «محمدباقر علیئی» یک پزشک بود؛ مردی که در اسارت با آن همه شکنجه و محدودیت به داد مجروحان و بیماران می‌رسید. شاید اگر بعد از پیروزی انقلاب اسلامی از آمریکا به ایران سفر نمی‌کرد، این همه درد و رنج را هم متحمل نمی‌شد و تا سال‌ها به راحتی در آنجا به تحصیلات پزشکی‌اش ادامه می‌داد و همانجا می‌ماند. اما غیرتش نمی‌گذاشت نسبت به شرایط ایران بی‌تفاوت باشد. او به ایران که آمد، مسئولیت اداره بهزیستی شهرستان تویسرکان را بر عهده گرفت. زمانی که ۲۸ سالش شد تصمیم گرفت به عنوان یک بسیجی به جبهه برود. ۱۳ ماه و ۹ روز در جبهه حضور داشت تا اینکه در تیرماه ۱۳۶۱ و در جریان عملیات رمضان به اسارت رژیم بعث عراق درآمد. اسارتی که در اسارتگاه‌های موصل ۱، ۲، ۳، رمادی، عنبر، صلاح‌الدین ۵ و بین‌القفسین پشت سر گذاشت. او ۵ شهریورماه سال ۱۳۶۹ جزو آخرین اسرایی بود که به ایران بازگشت و امروز با افتخار از روزهای اسارت یاد می‌کند.
دندان اسرا را با قاشق و انبردست می‌کشیدم
بعثی‌ها به او می‌گفتند: ابوالمشاکل!دکتر علیئی یکی از معدود اسرایی است که بعثی‌ها او را در ۱۲ اسارتگاه چرخاندند. این آزاده دفاع مقدس می‌گوید: «بعثی‌ها به من می‌گفتند: ابوالمشاکل؛ یعنی پدر همه مشکلات. آنها فکر می‌کردند من در اسارت مشکل ایجاد می‌کردم؛ در حالی که من فقط به مداوی اسرا می‌پرداختم و سعی می‌کردم حال جسمی و روحی اسرا خوب باشد. در آنجا تلاش کردم زبان انگلیسی را به اسرا آموزش بدهم. خوب به یاد دارم یکبار نماینده صلیب سرخ که به اسارتگاه آمد، من فقط توانستم با او انگلیسی صحبت کنم. اسرا علاقه داشتند زبان انگلیسی یاد بگیرند؛ من هم به آنها یاد دادم؛ طوری که وقتی بعد از ۳‌ـ ۲ ماه نماینده صلیب سرخ آمد، اسرای دیگر انگلیسی صحبت می‌کردند؛ نه خیلی حرفه‌ای اما کم و بیش منظورشان را می‌رساندند. نماینده صلیب سرخ از این موضوع هاج و واج مانده بود که چطور طی این مدت اسرا توانستند آموزش ببینند. فکر می‌کنم این کارهایی که در اسارت انجام می‌دادم خوشایند افسران بعثی نبود و به همین خاطر به من می‌گفتند: ابوالمشاکل!»
دندان اسرا را با قاشق و انبردست می‌کشیدم
کشیدن دندان اسرا با قاشق و چنگالاو نمی‌داند چند اسیر را مداوا کرده؛ اما طی ۸ سال تمام بیماران به او مراجعه می‌کردند. او خیلی وقت‌ها دور از چشم نگهبانان بعثی و در میان پتوهایی که نقش پرده را داشت و جلوی دید بعثی‌ها را می‌گرفت، بیماران را مداوا می‌کرد. دکتر علیئی درباره نحوه مداوای اسرا بیان می‌کند: « یکی از کارهای تخصصی در اسارت، دندانپزشکی بود. در دوران اسارت وقتی اسرا دچار دندان درد می‌شدند، به ناچار به‌دلیل کمبود امکانات با سیم داغ شده قسمت سیاه دندان را خالی می‌کردم و قطرات آب‌شده دسته مسواک را داخل حفره خالی دندان می‌گذاشتم و حفره دندان پر می‌شد. یا اینکه زر ورق پاکت سیگار را آب می‌کردم و داخل حفره دندان می‌ریختم. یک وقتهایی می‌دیدم که باید دندانی کشیده شود. برای کشیدن دندان از قاشق و چنگال و انبردستی که سرش پارچه بسته بودم، استفاده می‌کردم. من تمام تلاشم را می‌کردم و خداوند کمک می‌کرد؛ وگرنه با آن امکانات محدود بهداشتی درمانی خیلی‌ها ممکن بود دچار عفونت شوند.»

 دندان اسرا را با قاشق و انبردست می‌کشیدم

تعجب پزشک صلیب سرخ از مداوای یک اسیریکی از وقایع تلخ اسارت، روز ۸ آذرماه ۱۳۶۱ در اسارتگاه موصل بود. روزی که ۲۰۰ کماندوی بعثی ریختند به اردوگاه و تا می‌توانستند اسرا را زدند. در این روز ۳ اسیر شهید شدند و ۲۴۰ اسیر هم زخمی. در این جنایت دکتر علیئی هم زخمی شد.این پزشک درباره مجروحان این روز می‌گوید: «همه اسرا زخم برداشتند اما زخم برخی فراموش شدنی نیست. بعثی‌ها در این مورد، طوری به فک حسین مظلوم زده بودند که زبانش از دهانش بیرون آمده و همانطور مانده بود؛ او باید جراحی می‌شد. مدتی او را به بیمارستان بردند و نتوانستند کاری کنند. بعد او را در تبادل اسرا به ایران فرستادند. یکی از دیگر از جنایت بعثی‌ها این بود که با میله آهنی طوری به سر کمال اسلامی، زده بودند که روی سرش بین نیمکره چپ و راست مغزش به اندازه ۱۲ ـ ۸ سانتی‌متر فرو رفته بود. خدا رحم کرده بود که جایی ضربه دید که به عملکرد مغز آسیبی نمی‌زد. من طی ۱۲ روز فقط زخم او را پانسمان کردم. کم‌کم گودی سرش بالا آمد و زودتر از بقیه اسرا زخمش خوب شد. وقتی پزشک صلیب سرخ سر او را دید، تعجب کرده بود که چطور خوب شده! من هم گفتم کاری نکردم فقط پانسمان می‌کردم تا زخم عفونت نکند. سال گذشته کمال اسلامی و همسرش را در همایشی دیدم که از من بابت آن کار تشکر می‌کردند. نظر من این است که مداوای اصلی با خدا بود. ما وسیله‌ای ظاهری بودیم.»
انتهای پیام//

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha